تبليغاتX
زمزمه های شبانه ام را کدام دل گوش است..؟
 

 

سلام.....!!!

 

                 من اومدم..........................!!!!!!!!!!!

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم فروردین 1387ساعت 15:57  توسط ماهمهر  | 

 

 

   من

     عاشق

               شدم....

                        همین...

2 نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 12:40  توسط ماهمهر  | 

مهر ماه... ماهِ مهر... ماهمهر...!
 

از اول مهر چند بار اومدم پست جدید بزارم اما انگار اصلا دستم به تایپ کردن نمیره. هی مینویسم هی پاک میکنم.نمی دونم چرا.

انگار حرفام انقدر زیاده که اصلا نمی دونم از کجا باید شروع کنم.

ماه رمضونم تموم شد.هر کاری کردیم هر چی بودیم و هر چی شدیم فقط و فقط واسه خودمون میمونه.هر چقدر از فرصت هاش استفاده کردیم و هرچقدر نکردیم همه حساب واسه خودمونه. فقط امیدوارم امسالم یه تجربه دیگه باشه تا سالهای بعد بتونیم دست پر تر از مهمونی خدا بر گردیم.امیدوارم امسال فرصت آخر نبوده باشه.

بگذریم....

مهر هم داره کم کم تموم میشه. ماه مورد علاقه ی من.

ماهی که سرنوشتم توش رقم خورد.

پاییز واسه خانواده ی ما زمینه ساز نقش های مهمی شد. مثلا مادرم همه ی زندگیش در فصل پاییز بود.ازدواج و طلاقش... بچه دار شدنش.... همه ی اتفاق های اساسی که تو زندگیش افتاده.

منم همینطور از پاییز خیلی چیزا یاد گرفتم. پاییز بهم درس صبوری و استقامت داد.بهم یاد داد تو سختی ها خودمو نبازم.بهم گفت تلاش کنم و پشتکار داشته باشم. و یادم داد که فقط منم که میتونم رشته ی زندگی خودم رو به دست بگیرم. فقط منم که واسه خودم میمونم. فقط منم و تنهاییام.و هر سال هم با اتفاقای تازه بهم درس جدید میده.پاییز که میشه منتظر میشم ببینم امسال چی پیش میاد. اولا می ترسیدم اما الان دیگه عادت کردم و میدونم هر چیزی هم برام پیش بیاره  راه درستش هم بهم یاد میده.

پاییز من رو با ماه آشنا کرد... اولین بار که با ماه حرف زدم یه شب پاییزی بود که از زمین و زمان شکایت داشتم.اون بود که تسکینم داد.

مهمتر از همه این که پاییز و ماه مهر بود که به من زندگی داد.به من فرصت زیستن داد. به من مهلت داد تا توی این کهکشان روی این زمین خاکی بین این همه آدمای جور واجور زندگی کنم و خودمو محک بزنم. بهم فرجه داد تا بتونم به همه ی آفرینش نشون بدم که اشرف مخلوقاتم. آره مهر به من زمان داد تا در انتهاش به این دنیا بیام.مهر به من جان داد.

اینو میدونم که بچه که بودم برای انتخاب کردن اسمم کلی قشقرق و جنجال بوده.از اونجا که قرار بوده یکی یه دونه باشم.. اولین و آخرین نوه ی دختری هم بودم همه رو من احساس مالکیت داشتن!!!!

تا اینکه پدرم پیروز شد و تونست حرف خودشو به کرسی بنشونه و بعد از مخالفت های فراوان به اسم شادی رضایت داد و این اسم رفت توی شناسنامم.

اما مادرم میخواست به خاطر ارادت زیادی که به پاییز و ماه مهر داشت اسم من رو مهر دخت بزاره که بشم دختر ماه مهر.... که البته نشد..

بزرگتر که شدم  مادرم دیگه از سلطه ی پدرم خارج شده بود.

یادمه راهنمایی بودم که مامانم دیگه ماهمهر صدام کرد.

ماهمهر ایهام داره.(یعنی ۲تا معنی داره) معنی نزدیکش یعنی متولد ماه مهر...

و معنی دورش یعنی محبت ماه آسمون. مهر و محبتی که ماه آسمون به آدما هدیه کرده.

و از اونجا شد که دیگه هیچ بنی بشری به جز بابام  و فامیلاش منو شادی صدا نزد.(البته شادی هم که بهم میگن من خودمو میزنم به کری و جواب نمیدم آخه اسمم یه چیز دیگست...!! )

حالا الانم مهره. ماه محبوب من. و داره تموم میشه.  چیزی که برام خیلی عجیبه و هر سال هم بهش بر می خورم اینه که وقتی مهر میشه یه حال خاصی بهم دست میده. احساس قدرت میکنم. احساس میکنم مثله کوه محکم و استوار میشم. شاید به خاطر اینه که بهش تکیه میکنم. شایدم واسه اینه که نا خودآگاهم یاد اون درسای زندگی ای میفته که از این ماه و از این فصل گرفتم.

نمی دونم... اما اینو میدونم که نمی خوام بره.دلم براش خیلی تنگ میشه. خیلی.....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:18  توسط ماهمهر  | 

دلم گرفته ای دوست....
    

           baran

 

نبسته ام به کس دل ...
نبسته کس به من دل ...
چو تخته پاره بر موج ...
رها رها، رها، من ...

ز من هر آن که او دور ...
چو دل به سینه نزدیک ...
به من هر آنکه نزدیک ...
از او جدا، جدا من ...

نه چشم دل به سویی ...
نه باده در سبویی ...
که تر کنم گلویی ...
به یاد آشنا ،من ...
 


ستاره ها نهفته ...
در آسمان ابری ...
دلم گرفته، ای دوست ...
هوای گریه با من ...
هوای گریه با من...


 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 17:4  توسط ماهمهر  | 

"نیکوست که قدرتمند باشی و پر توان،اما نیکوتر آن است که دوستت بدارند"

 

یاد بگیریم و به یاد بیاریم چیزهای کوچیکی رو که میتونه زندگیه همه ی ما رو تغییر بده

یاد بگیریم که التیام زخم روح به اندازه ی زخم جسم مهم است

یاد بگیریم که آدمی همان چیزی را باور میکند که پیوسته به خود میگوید

یاد بگیریم واقعیت چیزی است که هست نه آن چیزی که ما میخواهیم

یاد بگیریم که ناتوانی از ماست نه از قدرت مسا له ای که پیش روی ما قرار دارد

یاد بگیریم که حضورمان پیوسته تغییر مثبتی در زندگی دیگران ایجاد کند حتی با یک سلام صمیمانه

یاد بگیریم که هر چه اعمال و گفتار یکی نا خوشایندتر باشد به عشق بیشتری نیاز دارد

یاد بگیریم که یک بچه اگر انقدر بزرگ شده که بتواند دوست بدارد آنقدر بزرگ شده که بتواند غصه بخورد

و یاد بگیریم بیشتر از آنکه به ساعت خود نگاه کنیم ،همدیگر را ببینیم شاید این آخرین

 لحظه ی دیدن من و تو باشد...

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم شهریور 1386ساعت 11:59  توسط ماهمهر  | 

پسته دیگه.. پست جدید !
 

راستش این روزا خیلی سرم شلوغه.

یه جورایی همه دست به دست هم دادن که سرم رو گرم نگه دارن تا تنهایی و دوری و غم و غصه دورمو نگیره...

انقدر تلاش میکنند که دیگه نمی تونم تنهایی حتی یه نفس هم بکشم...

دلم واسه با خودم بودن خیلی تنگ شده.

همین یه پستم با هزار بد بختی دارم میذارم. هر چی میگم بابا تو رو خدا بی خیال شین مگه توی گوششون فرو میره. در این یه هفته فکر کنم جایی نموند که نرفته باشم..

یه جورایی خیلی خوب بود.یه هفته استراحت کامل... خیلی احتیاج داشتم تا یه تجدید قوای اساسی کنم..یه کم جون بگیرم.

از خدا برای همشون آرزوی سلامتی و موفقیت میکنم.آرزو دارم بتونم حداقل توی خوشی هاشون جبران کنم.

از قدیم گفتن هیچی دوست خوب نمیشه

راستی میخواستم از همه ی کسانی که برای پست قبلیم نظرات با ارزششون رو گفتن تشکر کنم و جواب تک تکشون رو بدم. اما به نظرم رسید اگه بقیه هم این جواب ها رو بخونند بد نباشه.

برای همین اونا رو توی این پست ذکر میکنم.

مقداد گفته بود ما خیلی چیزا رو نمی دونیم خیلی چیزی رو نمی فهمیم و عقلمون به خیلی چیزا نمیرسه پس کامل نیستیم.اما من میگم ما اگه بخوایم همه چیز میدونیم و می فهمیم.فقط اگر بخوایم.اینکه ما فکر میکنیم کامل نیستیم فقط برای اینه که از این کمال آگاهی نداریم.

مقداد گفت ما تلاش میکنیم تا به کمال برسیم و به این میگن پیشرفت اما من میگم تلاش ما برای رسیدن به کمال نیست برای رسیدن به آگاهیه. عرفای بزرگ ما مثل خرقانی..مولوی و غیره به کمال نرسیدند فقط از این کمال آگاه شدن.

رامسین میگه هر کس به کمال برسه آزاد میشه پس چرا ما آزاد نیستیم. من میگم اول کافیه کمال رو باور کرد. و بعد هم می پرسم که رامسین آزادی رو توی چی میبینه؟ ما همه آزادیم.فکر و اندیشه ی آزاد داریم.اگر نمی تونیم اونا رو بیان کنیم دلیلش اینه که خودمون خودمون رو محدود کردیم.(جمال زاده میگه از ماست که بر ماست)

و بعد هم به رضا جواب میدم و میگم که از قضاوت سریعش جا خوردم.چون حکم من عجولانه صادر نشد. اندیشه های من برای اینکه به باورم تبدیل بشن از مرحله های زیادی عبور میکنن..

و  در رابطه با سوالش هم که راجع به انسان های اولیه بود باید مشابه جواب مقداد رو بدم.اونا هم کامل بودن فقط به مرور زمان آگاه شدند.آگاهی و علم بود که تغییر کرد.

و در نهایت اینکه از همه ممنون

گفته های همه محترم هستند برای من.فقط میخواستم نظر خودم رو راجع به نظرات ارزشمندتون بگم.

همین.

2 نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 21:49  توسط ماهمهر  | 

باور جدید من: همه ی ما کامل هستیم

 

چند روزیه یه کتاب جدید شروع کردم. اسمش صدای معرفته. از کتابهای مربوط به خرد تولتک٬ قوم باستانه.

این تولتکی ها هم قوم جالبی بودند. البته این کتاب داستان قوم تولتک رو نمیگه. بلکه نویسنده اش از کسانیه که راه کارلوس کاستاندا رو پیش گرفتن.گرچه هیچ کدوم از این افراد با کاستاندا و تفکرش قابل مقایسه نیستند اما تعمق در آثارشون میتونه در زندگی مفید باشه.

تا همین نصفه های کتاب که خوندم با نظریه های جالبی آشنا شدم.

دون میگل روئیس توی این کتابش میگه از زمانی که آدم و حوا (یعنی خود نوعی ما) میوه ی درخت ممنوعه رو خوردند٬نوعی معرفت یا دانش به دست آوردند که از اون به بعد تونستند خوبی و بدی رو از هم تشخیص بدن.از اون زمان تا کنون مبارزه ای در ذهن انسانها بین حقیقت و آنچه حقیقت نیست شروع شد. وزندگی ما و ذهنمون سرشار از این صدای معرفت و دروغهایی شد که مدام ما رو همراهی میکنه.

وقتی خوب فکر میکنم میبینم راست میگه. ما وقتی به دنیا می آییم از خوبی و بدی هیچی نمی دونیم  تا کم کم مادر و پدر بهمون میگن "این کار خوب نیست" یا "اگه میخوای دختر خوبی باشی باید این طور رفتار کنی".

این در واقع به این معنیه که من اگه اینکار را انجام ندم دختر بدی ام.پس من همون طور که اونا میخواهند رفتار میکنم و حتی ممکنه جایزشو که یه عروسکه خوشگله هم بگیرم اما در اثر این تظاهر یه تضاد درونی به صورت نا خود آگاه در ذهنم به وجود میاد که "من دختر خوبی نیستم.من فقط اینطور وانمود کردم".

و اینگونه ذهن من از این صدای معرفت پر میشه که با دروغهاش میخواد به من بگه من خوب نیستم.من اونطور که باید باشم نیستم.و.....

و از اون به بعد شروع میکنم به اینکه کسی باشم که نیستم. وقتی که کودکیم اصیل و صادقیم و هرگز به چیزی که نیستیم وانمود نمیکنیم.تمایلمان بازی کردن و کشف کردنه.زیست و در همان لحظه لذت بردن.

 

نکته: یه باور جدید توی ذهنم به وجود آوردم.و این باور از وقتی در من شروع به رشد کرد که فهمیدم چیزی که من بهش فکر کردن میگم و مدام در ذهنم به من یادآوری میکنه که من چیزی که باید باشم نیستم٬ دروغی بیش نیست.

 

و باور جدید من: ما همگی به خدا و عظمت و کمالش معتقدیم.مطمئنم عده ی خیلی کوچیکی در کل دنیا هستن که خدا رو قبول ندارند. همه ی ما میدونیم که خدا کامله.و آفرینش اون که همه ی آسمانها و کره ها و ستارگانه بدون نقصه.غیر از اینه؟ و مطلب دیگه این که خدا خودش گفته انسان اشرف مخلوقات منه .

حالا چه طور میشه که بعضی ها ادعا میکنن انسان کامل نیست.یا میگن هیچ کس کامل نیست.

و این باور جدید منه.من نمیتونم بپذیرم خالقی که همه ی زمین و زمان به کمالش واقف هستن٬ موجودی خلق کنه و تازه اون رو اشرف مخلوقاتش هم قرار بده در حالی که این موجود کامل نیست!

خیلی خنده دار میشه.پس ما همه کاملیم.همه چیز در آفرینش پروردگار کامله و اگر کمال خودمون رو نمی بینیم برای اینه که توجه ما به سمت داستان ها و دروغهایی متمرکز شده که ما رو از دیدن حقیقت باز میداره.

در حالی که با آگاهی میشه این داستانهای ذهنی رو تغییر داد و به سمت حقیقت بازگشت.
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386ساعت 10:20  توسط ماهمهر  | 

باز من هستم در این دنیای وهم آلود...
 

باز من هستم در این تکرار عادت ها

باز می خوانم همان شعری که مدت ها

از دلم راه به لب نمی یابد

من در این دنیای حسرت ها.. می دهم بر باد فرصت ها و می بالم به محنت ها

چون که دانم دگر رنجی فراتر نمی آید

من در این افسانه ی قدرت.. خسته ام از این شهرت.. دوانم به سوی جرئت.. که در این غبار سرعت

جرئت هاست که می برد بر آسمان دل را... بر باد می دهد غل را....

من در این زایایی صحبت... از میان نکبت و نفرت.... خسته از حشمت و عزت...

می گویم که جویایم... جویای ذره ای جرئت

جرئت صحبت.. جرئت خستگی از عادت..

بازنده  ام...  باز  زنده ام.... یا مرده ای در حرکت....

                                     باز من هستم در این تکرار عادت ها......

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم مرداد 1386ساعت 13:40  توسط ماهمهر  | 

زمزمه های شبانه ام را .....
 

این پستم رو بخونید.  به شرطی که قول بدید هیچ نظری براش ندید...

این روزا زیاد نیستم...  نمی دونم کجام...اصلا زنده نیستم. مردم...  نمی دونم شاید ولی میدونم نیستم...  همه بهم میگن.. فامیل..دوست.. آشنا....  میگن ماهی کجایی نیستی...؟    منم میگم یه کم خستم. همین....    ولی دروغه... چون نیستم..هیج جا نیستم... نمیدونم کجام...شاید تو آیندم.. توی ۷مرداد..  روزی که مامانم داره میره...چه روز بدی.. فکر نمیکردم انقدر بچه ننه باشم! آخه من خیلی جاها بدون مادر بودم.. ولی این دفعه از رفتنش خیلی احساس تنهایی میکنم...(از مزایای تک فرزندی...)

احساسم تو گلومه..رشد کرده شده یه بغض..  یه بغض بزرگ که از بچگی باهامه...از وقتی مدرسه میرفتم... از شبایی که با ماه حرف میزدم...  از روزای سیاه و سفید زندگیم...  چه دردیه...

میخوام این بغض رو بشکونم اما می ترسم. می ترسم دل مامانم بشکنه.. میدونم همین جوری هم نگران منه اما طفلک میخواد یه کم استراحت کنه..میخواد یه کم از این مملکت و آدماش دور باشه... می خواد بره خانوادشو ببینه... چی بهش بگم..بگم نرو..؟  خودم از رفتنش خیلی خوشحالم ..از اینکه میدونم بهش خوش میگذره.... اما ۱سال تنهایی رو چیکار کنم....؟۱سال بغض .. ۱سال... این دفعه دیگه نمی تونم..  از اینجوری زندگی کردن خسته شدم....

از اینکه دونه دونه دارن همه ی آدمای زندگیمو ازم میگیرن خسته شدم....بابا رو...  من مادرمو بارها از دست دادمو بدست آوردم... نازکم... نازک رو هم ازم گرفتن و دیگه بهم ندادن..  اون که همه ی زندگیم بود... همه ی عشق و روحم بود...  

تنها کسی که برام موند..تنهاییه... یار وفاداریه.... ترکم نمیکنه...

در پنجره ام گشایشی نیست

                              وقتی که صبا گم کرده راهش را....

                                                                           با که درد دل کنم....؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 12:12  توسط ماهمهر 

فرشته ای به نام مــــــادر

فردا روز قشنگیه... روزی که خدا یه انسان رو آفرید تا تکیه گاه روح و جسمم در زندگی باشه.فردا روز تولد یه مادره.مادری که تا آخر عمرم بهش مدیونم.بابت همه ی سختی هایی که به خاطرم کشید و برای همه ی رنج هایی که تحمل کرد تا من بزرگ بشم.  مادری که هم مادرم بود هم پدرم...ولی به حال خودم افسوس می خورم که در نهایت چه جوری جواب زحماتش رو دادم....امیدوارم منو ببخشه..می دونم میبخشه قلبش مهربون تر از ایناست، امیدوارم خدا هم منو ببخشه. مهمتر از همه اینکه خودم بتونم خودم رو ببخشم و از بار این عذاب وجدان لعنتی راحت بشم....     به هر حال فردا برام روز بزرگیه.  دلم می خواد خودمو وقف این روز و مادرم کنم.  از خدا خواستم کمکم کنه تا وظیفم رو به خوبی انجام بدم.وظیفه ای که باید کار هر روزم باشه نه فقط روز ۲۵ تیر...  اما چه میشه کرد... تا دنیا،دنیاست؛ همه جا پر از پدر مادر های دلشکسته هست و فرزندان بی خیال خودخواه.....       مثل من.....

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

 خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را

*** مـــــــــــــــــادر***

صدا کني..

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386ساعت 3:56  توسط ماهمهر  |