وقتي با کسي که عاشقشي روبرو ميشي... قلبت تندتر ميزنه
ولي وقتي با کسي که دوستش داري روبرو ميشي فقط خوشحال ميشي..وقتي با کسي که عاشقشي هستي زمستون پيش چشمات مثل بهاره
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..زمستون فقط زيباست ..همين..اگه تو چشماي کسي که عاشقشي نيگاه کني خجالت ميکشي و صورتت سرخ ميشه
ولي اگه تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني لبخند ميزني
وقتي با کسي که عاشقشي هستي نميتوني هر چي تو دلت هست به زبون بياري
.. ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي ..اين کارو ميتوني بکني...وقتي با کسي که عاشقشي هستي معمولا تو رفتارت راحت نيستي و خجالت ميکشي
ولي وقتي با کسي که دوستش داري هستي... تو خودت هستي و هر کاري دوست داري ميکني.تو نميتوني به طور مستقيم تو چشماي اوني که عاشقشي نيگاه کني
ولي تو ميتوني هميشه با لبخند و مستقيم تو چشماي کسي که دوستش داري نيگاه کني
وقتي کسي که عاشقشي گريه ميکنه تو هم به همراه او اشک ميريزي
ولي وقتي کسي که دوستش داري گريه ميکنه تو فقط تسکينش ميدي...احساس عاشق بودن از چشم شروع ميشه
.. ولي دوست داشتن از گوشميدوني چه جوري؟؟
وقتي تو ميخواي کسي رو که دوست داشتي ديگه دوست نداشته باشي کافيه ديگه گوشات رو بگيري و به حرفاش گوش ندي و اهميتي ندي و فراموشش کني
ولي وقتي ميخواي کسي رو که عاشقشي فراموش کني..چشمات رو ميبندي ولي عشق به صورت قطره اي اشک از چشمات مياد پايين...و مي ريزه روي قلبت و اون جا ميمونه
تا ابد
.... .. ..آخ این آدما چقدر پستن... چقدر حقیرو کوچیکن..
از کسایی که واسه نجات خودشون حاضرن بقیه رو خورد کنن و خودشونو بکشن
بالا.... که روح و شخصیت آدما رو بکشن و از جنازه هایی که ساختن برای خودشون
نردبان درست کنن و به بالا برن...
آخ از این آدما متنفرم...... از آدمایی که یک ذره وجدان ندارن...
راستی چرا اینا اینجورین؟؟؟ مگه می شه آدم انقدر بی همه چیز باشه..انقدر فکر
خودش باشه...
آخه پس آب چی میشه...احساس کجا می ره.... سیب رو کی می بینه... پرنده کجا
می خونه...
اینا دیگه چه جور آدمایی هستن خدا.. کرمت رو شکر.. آدم نیستن می دونم... اینا
چه مخلوقاتی هستن که روز به روز عین انگل زیاد تر میشن...
بهم تحملشو بده خدا جون.تحمل بده این انگل هایی که تو زندگیم انداختیو بتونم
بیرون کنم.صبر بده تا باهاشون مبارزه کنم
خدایا کمکم کن. کمک کن هیچ روزی انقدر بی وجدان نشم... ترجیح می دم بمیرم
اما از جنازه ها بالا نرم..از کشتن شخصیت ها به عرش نرسم...
فروغ راست می گه:
دنیا پر از صدای حرکت پاهای مردمی است که در
حالی که تو را می بوسند.....
طناب دار تو را می بافند.....
...............
احساس می کنم شادیمو گم کردم. هر جا نیگا میکنم غمه.... شما شادیمو ندیدین....؟
...........
و وقتی شادیم متولد شد او را بر بازوانم نگاه داشته
بر بام خانه ایستادم و فریاد برآوردم:
_ بیایید همسایگانم بیایید و ببینید
که امروز شادی در من متولد شد.
بیایید و این شادمانی را که بر خورشید می خندد بنگرید.
اما هیچ یک از همسایگانم برای دیدن شادیم نیامدند
و من سخت حیران بودم.
هفت ماه هر روز از بام خانه شادی ام را
بر همه اعلام می کردم و باز هم هیچ کس اعتنایی نکرد.
و من و شادی ام تنها بودیم ناخواسته و نادیدنی.
پس شادی ام رنگ پریده و خسته رشد کرد
زیرا هیچ قلبی به جز قلب من مهرش را در خود پذیرا نبود
و هیچ لبی لبهایش را نبوسید.
سپس شادی ام از تنهایی جان سپرد.
و اکنون فقط شادی مرده ام را
با خاطره اندود مرده ام به یاد می آورم.
اما خاطره برگ پاییزی است که کوتاه زمانی
در باد زمزمه می کند و دیگر هیچ نمی شنود.
.:: جبران خلیل جبران ::.