تبليغاتX
زمزمه های شبانه ام را کدام دل گوش است..؟
این روزا همیشه در حسرت لحظه هایی هستم که بتونم با خودم باشم.به حال خودم باشم و برای دل خودم اشک بریزم...
بدون داشتن ترس از اینکه آدما گونه های خیسمو سرزنش کنن..... بدون اینکه حتی راجبم فکر کنن. در حسرت روزیم که حتی برای چند لحظه کسی منو نبینه برای یه روز نامریی باشم.فقط برای یه روز مال خودم باشم...
وای چه حسرتیه.... سوزنده اما شیرین......                                                                              گاهی دلم میخواست سنگ بودم.... هیچ بنی بشری بهم اهمیت نمیداد. کاشکی خدا قدر و ارزش آدم بودن روبهم هدیه نمی کرد..(ووی زبونم لال..ناشکری کردم )                                                            دوست داشتم بهش میگفتم تو که خودشو دادی صبرشم میدادی... اما تا چشمو باز کردم دیگه دیر شده بود....

سر نماز بهش میگم...از آدمات خسته شدم..از حرفاشون...از اظهار نظراشون...میخوام دیگه به هیشکی فکر نکنم...

می دونی چی جوابمو میده....                                                                                           ..........  سکوت.......... و دیگر هیچ...                                                                                    و من هنوز در حسرتم.... حسرتی گدازنده...داغ....سرشار از سکوت و تنهایی... تلخ......اما ....شیرین......

 

پ.ن. : راستی از اینکه کامنت دونیم فعال نیست متاسفم. راستش من نه اینجا نه تو پرشین  زیاد فعالش نمی کنم... فقط گاهی...

اگه خواستین خوشحالم کنین حرفای خوشگلتون رو برام mail بزنید. یا صبر کنید مواقعی که فعال میکنم (معمولا ماهی یه باره) بهم بگین. البته اگه حرفاتونو فراموش نمی کنید ...

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:40  توسط ماهمهر 

. . . . . . . .
 
روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت .
 
فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت ". مي آيد ، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه قلبي ام كه دردهايش را در خود نگه مي دارد و سر انجام گنجشك
روي شاخه اي از درخت دنيا نشست .
 
فرشتگان چشم به لبهايش دوختند ، گنجشك هيچ نگفت و خدا لب به سخن گشود :
 
 " با من بگو از انچه سنگيني سينه توست ." گنجشك گفت " لانه كوچكي داشتم ، ارامگاه خستگي هايم بود و سرپناه بي كسي ام . تو همان را هم از من گرفتي . اين توفان بي موقع چه بود ؟ چه مي خواستي از لانه محقرم كجاي دنيا را گرفته بود ؟ و سنگيني بغضي راه بر كلامش بست. سكوتي در عرش طنين انداز شد . فرشتگان همه سر به زير انداختند.

خدا گفت " ماري در راه لانه ات بود . خواب بودي . باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند. انگاه تو از كمين مار پر گشودي . گنجشك خيره در خدايي خدا مانده بود.

خدا گفت " و چه بسيار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم و تو ندانسته به دشمني ام بر خاستي.

اشك در ديدگان گنجشك نشسته بود . ناگاه چيزي در درونش فرو ريخت. هاي هاي گريه هايش ملكوت خدا را پر كرد.
 
2 نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 21:1  توسط ماهمهر 

يادتون باشه، هيچ‌وقت، هيچ‌وقت به خانم‌ها دروغ نگيد!!!

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends. 

We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas." 

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good. The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"  
 You'll love the answer... 
.  


The wife replied, "I did. They're in your fishing box.....

 

silk = ابريشمي   -   fishy = مشکوک

2 نوشته شده در  جمعه چهارم خرداد 1386ساعت 18:23  توسط ماهمهر