تبليغاتX
زمزمه های شبانه ام را کدام دل گوش است..؟
ادا اوصول های وبلاگ نویسی

 

تازگیا چیزای جالبی میبینم که توی چند سال فعالیت وبلاگ نویسیم با وبلاگای کم و زیادی که از حرفای تند و تیز دوران نوجونیم تیکه پاره شدن یا از نوشته های اشک آلود دوران جوونی خیس و خالی شدن یا با بحث های سیاسی و اجتماعی و اقتصادی به جنجال کشیده شدن و در نهایت همشون به فراموشی رفتن ندیده بودم.

آخه اون موقع ها وبلاگ نویسی یه حال و هوای دیگه ای داشت.همه تشنه ی نوشتن بودن. تشنه ی خوندن بودن. مگه می شد از پای این کامپیوتر لعنتی بلند شد؟ فحش و فضاحت بود که از اعضای خانواده نثار میشد! یه بارم که مثلا می خواستیم تو عمرمون خیر سرمون با خانواده بریم بیرون مگه میشد جلوی وسوسه ی چراغ چشمک زن کافی نت مقاومت کرد....؟؟

دیگه از فحش و فضاحت می گذشت و به کتک کاری میرسید. با این حال بازم شیرین بود. خدا وکیلی نبود؟ خدایی از این که بخونی و کامنت بذاری چقدر لذت می بردی؟ از اینکه بنویسی.. اگه میشد روزی 4-5 تا پست هم میذاشتی. حالا الآن پستها شده ماهی 1بار.. 2هفته 1بار.. هفته ای 1بار..

حالا الآن همه جا پر شده از ادا اوصولای وبلاگی.

خدا نکنه دیگه یه نفر کامنتهاش بیشتر از 40 تا باشه.(البته به جز یه عده که معنی جنبه رو می دونن) دیگه فکر می کنه چه گل سرسبدیه. البته ما که بخیل نیستیم.چشممون هم نه به سر سبدی دیگرانه نه به کامنت دونیشون.

قضیه هم قضیه ی " گربه دستش به گوشت نمی رسه" نیست.چون دیگه انقدر وبلاگ حروم کردم که آب دیده شدم.

قضیه داستان اوناییه که تو یه وبلاگ که میرن اول آرشیو نوشته هارو نگاه میکنن بعد هم کامنت دونی رو. اگه طرف آرشیوش تا یه سال پر شده باشه و کامنت هاش بیشتر از 40 تا باشه افتخار میدن براش کامنت میذارن.اونم چه جوری.. مطلب رو نخونده راجبش نظر میدن. چه نظری..؟ (دوست عزیز وبلاگت خیلی عالی بود بهت تبریک میگم به منم سر بزن.منتظرتم. یادت نره ها حتما واسم کامنت بذار.موفق باشی به امید دیدار. کامنت یادت نره آپم حتما بیا) (!!!)

حالا طرف خودش نشسته 1روزه آرشیو 3سالشو پر کرده.والا ما هم بلدیم از ین کارا کنیم! البته توهین نباشه به بچه های قدیمی منظور من یه عده ی خاصی هستن که کاملا قابل تشخیصند.

آخه خدا وکیلی این چه طرزه وبلاگ نویسیه...؟

مثلا تو یه محیط مجازی جمع شدیم که حرفامونو بزنیم که ببینیم آدما از دور ما رو چه جوری میبینن. کی حرفامون رو قبول داره کی نداره.

نظر میدیم که انتقاد ها رو بپذیریم.انتقاد هایی که وقتی نزدیکیا بهمون میگن با لجبازی رد میکنیم. اما اینجا انقدر دوستانه ست و آدماش انقدر بی ریا هستن که ناراحتی جایی نداره.هر چی هست مهربونی و همدلیه.

اما تازگیا دیگه دارم به یه چیزایی شک میکنم.

نمی دونم چرا ما آدما چرا همیشه باید اون راه کجه رو انتخاب کنیم. بابا مثل بچه آدم بشین حرفتو بزن.صاف و ساده باش. والا اون صفحه های خشک و بی روح وسفید قدیمی که جز نوشتن و نوشتن و یه (نظر بدهید) ساده هیچی نداشت شرف داشت به این قاب های رنگاوارنگ و ساعت و عکس و موسیقی و هزار جور چیز دیگه.من نمیگم اینا بده خیلی ام خوبه.اما به شرطی که ما رو از هدف اصلیمون دور نکنه. روی حرفم هم اول از همه طرف خودمه.

ولی آخه بابا جون بیاین یه کم ساده فکر کنیم.نمی خوایم خودمون رو گول بزنیم که. من نمی فهمم این چه کاریه که مد شده طرف با یه اسم دیگه واسه خودش کامنت می ذاره. مگه این هنره؟ اصلا از کی تا حالا آدما رو با تعداد کامنت ها و آرشیوشون می سنجن؟ یا مثلا لیست پیونداشون؟ که چی لینکای 100 سال قبل رو که دیگه معلوم نیست طرف مرده یا زنده نگه میداریم؟ که بگیم ما دوستامون زیاده؟

دغدغه های وبلاگ نویسی----> پر کردن صفحه با هر چیزی اعم از عکس و کامنت و پیوند های روزانه و آرشیو و غیره معیار جدید سنجش به جای عقل و شعور و نوشته های یه آدم!!!

حالا خودتون قضاوت کنین. من این حرفارو نزدم که دوستایی که قدیمی اند پیوند های روزانه دارن لینک دوستانشون زیاده یا براشون خیلی کامنت میذارن ناراحت بشن. یه بار دیگه هم گفتم که کسی به این چیزا بخل نمی ورزه.

اینا خیلی هم خوبه و نشونه ی پیشرفته. اما با چیزایی که تو این 2ماه که از باز کردن این وبلاگ جدیدم میگذره دیدم و با آدمای تازه و حرفای تازشون آشنا شدم فقط می خواستم بگم یادمون نره هدفمون از اینجا جمع شدن چیه.

بلاگری نباشیم که وقتی به یه آدرس جدید میره به همه چیز توجه کنه غیر از حرف ها و نوشته هایی که سرشارند از احساس و عقیده و باور... .   همین.

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 12:23  توسط ماهمهر  | 

امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم..
 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید .   روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر آنروز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:

 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  .....!!!!

همیشه می شه رسید،فقط کافیه برای رسیدن راهمون رو به بهترین و مناسب ترین شکل عوض کنیم.

خدا رو شکر که می تونم بهار رو ببینم....آسمون رو .. و ماه رو....


    

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 11:27  توسط ماهمهر  |