فردا روز قشنگیه... روزی که خدا یه انسان رو آفرید تا تکیه گاه روح و جسمم در زندگی باشه.فردا روز تولد یه مادره.مادری که تا آخر عمرم بهش مدیونم.بابت همه ی سختی هایی که به خاطرم کشید و برای همه ی رنج هایی که تحمل کرد تا من بزرگ بشم. مادری که هم مادرم بود هم پدرم...ولی به حال خودم افسوس می خورم که در نهایت چه جوری جواب زحماتش رو دادم....امیدوارم منو ببخشه..می دونم میبخشه قلبش مهربون تر از ایناست، امیدوارم خدا هم منو ببخشه. مهمتر از همه اینکه خودم بتونم خودم رو ببخشم و از بار این عذاب وجدان لعنتی راحت بشم.... به هر حال فردا برام روز بزرگیه. دلم می خواد خودمو وقف این روز و مادرم کنم. از خدا خواستم کمکم کنه تا وظیفم رو به خوبی انجام بدم.وظیفه ای که باید کار هر روزم باشه نه فقط روز ۲۵ تیر... اما چه میشه کرد... تا دنیا،دنیاست؛ همه جا پر از پدر مادر های دلشکسته هست و فرزندان بی خیال خودخواه..... مثل من.....
کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم؟
خداوند پاسخ داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.
اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز خواندن ندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.
خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند دو هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.
کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم مردم چه ميگويند وقتي زبان آنها را نمي دانم؟
خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرينترين واژه هايي را که ممکن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.
کودک با ناراحتي گفت: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟
اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.
کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي کنند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟
:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.
خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.
در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد
کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگوييد..
خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را
*** مـــــــــــــــــادر***
صدا کني..