باز من هستم در این تکرار عادت ها
باز می خوانم همان شعری که مدت ها
از دلم راه به لب نمی یابد
من در این دنیای حسرت ها.. می دهم بر باد فرصت ها و می بالم به محنت ها
چون که دانم دگر رنجی فراتر نمی آید
من در این افسانه ی قدرت.. خسته ام از این شهرت.. دوانم به سوی جرئت.. که در این غبار سرعت
جرئت هاست که می برد بر آسمان دل را... بر باد می دهد غل را....
من در این زایایی صحبت... از میان نکبت و نفرت.... خسته از حشمت و عزت...
می گویم که جویایم... جویای ذره ای جرئت
جرئت صحبت.. جرئت خستگی از عادت..
بازنده ام... باز زنده ام.... یا مرده ای در حرکت....
باز من هستم در این تکرار عادت ها......