تبليغاتX
زمزمه های شبانه ام را کدام دل گوش است..؟
مهر ماه... ماهِ مهر... ماهمهر...!
 

از اول مهر چند بار اومدم پست جدید بزارم اما انگار اصلا دستم به تایپ کردن نمیره. هی مینویسم هی پاک میکنم.نمی دونم چرا.

انگار حرفام انقدر زیاده که اصلا نمی دونم از کجا باید شروع کنم.

ماه رمضونم تموم شد.هر کاری کردیم هر چی بودیم و هر چی شدیم فقط و فقط واسه خودمون میمونه.هر چقدر از فرصت هاش استفاده کردیم و هرچقدر نکردیم همه حساب واسه خودمونه. فقط امیدوارم امسالم یه تجربه دیگه باشه تا سالهای بعد بتونیم دست پر تر از مهمونی خدا بر گردیم.امیدوارم امسال فرصت آخر نبوده باشه.

بگذریم....

مهر هم داره کم کم تموم میشه. ماه مورد علاقه ی من.

ماهی که سرنوشتم توش رقم خورد.

پاییز واسه خانواده ی ما زمینه ساز نقش های مهمی شد. مثلا مادرم همه ی زندگیش در فصل پاییز بود.ازدواج و طلاقش... بچه دار شدنش.... همه ی اتفاق های اساسی که تو زندگیش افتاده.

منم همینطور از پاییز خیلی چیزا یاد گرفتم. پاییز بهم درس صبوری و استقامت داد.بهم یاد داد تو سختی ها خودمو نبازم.بهم گفت تلاش کنم و پشتکار داشته باشم. و یادم داد که فقط منم که میتونم رشته ی زندگی خودم رو به دست بگیرم. فقط منم که واسه خودم میمونم. فقط منم و تنهاییام.و هر سال هم با اتفاقای تازه بهم درس جدید میده.پاییز که میشه منتظر میشم ببینم امسال چی پیش میاد. اولا می ترسیدم اما الان دیگه عادت کردم و میدونم هر چیزی هم برام پیش بیاره  راه درستش هم بهم یاد میده.

پاییز من رو با ماه آشنا کرد... اولین بار که با ماه حرف زدم یه شب پاییزی بود که از زمین و زمان شکایت داشتم.اون بود که تسکینم داد.

مهمتر از همه این که پاییز و ماه مهر بود که به من زندگی داد.به من فرصت زیستن داد. به من مهلت داد تا توی این کهکشان روی این زمین خاکی بین این همه آدمای جور واجور زندگی کنم و خودمو محک بزنم. بهم فرجه داد تا بتونم به همه ی آفرینش نشون بدم که اشرف مخلوقاتم. آره مهر به من زمان داد تا در انتهاش به این دنیا بیام.مهر به من جان داد.

اینو میدونم که بچه که بودم برای انتخاب کردن اسمم کلی قشقرق و جنجال بوده.از اونجا که قرار بوده یکی یه دونه باشم.. اولین و آخرین نوه ی دختری هم بودم همه رو من احساس مالکیت داشتن!!!!

تا اینکه پدرم پیروز شد و تونست حرف خودشو به کرسی بنشونه و بعد از مخالفت های فراوان به اسم شادی رضایت داد و این اسم رفت توی شناسنامم.

اما مادرم میخواست به خاطر ارادت زیادی که به پاییز و ماه مهر داشت اسم من رو مهر دخت بزاره که بشم دختر ماه مهر.... که البته نشد..

بزرگتر که شدم  مادرم دیگه از سلطه ی پدرم خارج شده بود.

یادمه راهنمایی بودم که مامانم دیگه ماهمهر صدام کرد.

ماهمهر ایهام داره.(یعنی ۲تا معنی داره) معنی نزدیکش یعنی متولد ماه مهر...

و معنی دورش یعنی محبت ماه آسمون. مهر و محبتی که ماه آسمون به آدما هدیه کرده.

و از اونجا شد که دیگه هیچ بنی بشری به جز بابام  و فامیلاش منو شادی صدا نزد.(البته شادی هم که بهم میگن من خودمو میزنم به کری و جواب نمیدم آخه اسمم یه چیز دیگست...!! )

حالا الانم مهره. ماه محبوب من. و داره تموم میشه.  چیزی که برام خیلی عجیبه و هر سال هم بهش بر می خورم اینه که وقتی مهر میشه یه حال خاصی بهم دست میده. احساس قدرت میکنم. احساس میکنم مثله کوه محکم و استوار میشم. شاید به خاطر اینه که بهش تکیه میکنم. شایدم واسه اینه که نا خودآگاهم یاد اون درسای زندگی ای میفته که از این ماه و از این فصل گرفتم.

نمی دونم... اما اینو میدونم که نمی خوام بره.دلم براش خیلی تنگ میشه. خیلی.....

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 14:18  توسط ماهمهر  |